نرگس م

August 28th, 2008

آرزوهای آدمیزاد گاه ساده تر از این حرفها هستند. مثلا اینکه:
خدا کند نرگس م کرک های ریز و سیاه روی برجستگی های گونه های شادابش را بند نینداخته باشد!
همان ها که مثل غبار سبکی از ذغال روی گونه هایش نشسته بود و با سرخی طبیعی گونه هاش می جنگید. پایین تر غبار سیاه در گندمگونی پوست چانه و یک جفت لب و دهان کوچک واویلا گم می شد.
خیال آن کرک های نرم و ریز سیاه آشوبگر که مبادا از دم بند گذشته باشند را ببین! نصفه شبی نشسته ام به درگاه یک خدای مجهول الحال عریضه می نویسم که خدایا نرگس م را از بند وابرو در امان نگه دار!

August 26th, 2008
Avec le temps…
Avec le temps, va, tout s’en va

پاییز امسال به رنگ باشو غریبه کوچک است

August 26th, 2008

وقتی اولین بار پیراهن بنفش تند را تن باشو غریبه کوچک دیدیم که بر پسزمینه سبز مزرعه های برنج شمال به سوی دوربین می دوید با خودمان گفتیم وا چه بد سلیقه! نیمه های سالهای شصت (هشتاد میلادی ) بود و شش دانگ حواسمان پی رنگ های فسفری و جیغ. به نظرمان بنفش روی تن سیاه سوخته پسرک خیلی هم دهاتی بود. بیضایی جایی در مصاحبه ای گفته بود جنوبی ها عاشق رنگ های تند اند بفنش و نارنجی.
پاییز امسال شمالی های زمین همانجور که از دو سال پیش برایشان مقدر شده است ( بله ! رنگ های مد سال از دو سال قبل در کنفرانس ها و سمینارهای موسوم به trend forecast تعیین و تثبیت می شوند) قرار است بنفش پوش شوند.
همه خانواده رنگ بنفش جمع اند .سرخابی تیره. بنفش تیره و روشن. یاسی پررنگ. ارغوانی هم تندش هم چرکش. حتی یکی دو جور صورتی پررنگ اجق وجق. و البته همانطور که بیضایی بیست سال می دانست این رنگ که امسال در فرنگ مد شده است استثنا این یکبار به سبزه ها می آید. - هیچ دقت کرده اید اکثر رنگ هایی که در فرنگ مد می شود به سبزه ها و خاورمیانه ای ها نمی آید؟_

خلاصه که گفته باشیم اگر طالب پیراهن باشو هستید الان وقتش است!

دوم اینکه کار و بار کساد دنیا توی کار طراحان هم تاثیر گذاشته. لباس های پاییز ساده و کلاسیک و کارکردی اند بیشترر تا اطواری. کسی نمی خواهد خطر کند و خرج روی دست خودش بگذارد. توصیه می شود اگر واقعا چیزی کم و کسر ندارید جیبتان را انگولک نکنید. چیزی را از دست نمی دهید. اگر به یک ژاکت بلند احتیاج دارید که وقتی هنوز نو هست می شود روی هر تکه لباس دیگر پوشیدش و سرو وضع راست و کشیده و بلندی برای خود درست کرد و وقتی هم کهنه و روده شد می شود از سر صبح تا خود شب به تن کشید و گرم و نرم ماند حالا وقتش است. ژاکت های بلند خوب فراوانند این فصل. باقی قضایا هم همان است که بود بسیار شبیه پاییز قبل.
گزارش ما به سر رسید. کلاغه به خانه اش نرسید. ماهم نتوانستیم از لباس سیاه درش بیاریم.

پس نوشت: اینجور چیزها را همیشه با نوعی حس تقصیر می نویسم. اگر می بینید آخرش می زنم به مسخرگی برای کم کردن از بار آن حس است.

August 25th, 2008

امشب بی هوا یاد یک همکلاسی دوران دانشگاه افتادم.
مرد جوانی که با سهمیه آزادگان به دانشگاه آمده بود. روز اول جنگ اسیر شده بود. 31 شهریور 59
فکرش را بکن. روز اول جنگ .حالا کجاست؟ چه می کند؟

ماتیک بر آینه

August 25th, 2008

عادت دوره نوجوانی برگشته است. بر آینه می نوشتیم:” شبیه هیچ شده ای….”
رمانتیک بود .

این روزها با خروار ماتیک هایی که دیگر مدتهاست کارکرد اصلی اشان را از دست داده اند بر آینه می نویسم :
” تمدید گذرنامه
پست خانه
به آقای … سربزن
نامه به ….
باطری ها را شارژ کردی؟
کتاب های کتابخانه یادت نره. مرکزی نه خنگه! آن یکی!”

ماتیک های به غضب گرفتار شده رنگ های بی خاصیتی دارند. یادگار روزگار مثلا آرایش ناپیدا کردن. سرخود را گول مالیدن. قهوه ای روشن. صورتی چرک. بژژژژ.

به سرخ سرخ ها هنوز دست نزده ام. ماتیک سرخ عزیزم هنوز چیز دیگریست . رولون پدرسوخته اسمش را گذاشته wine with everything!

با ماتیک سرخ فهرست خرید نمی نویسند!
با ماتیک سرخ یک الله درشت می کشند وسط پرجم بی نشان ایران برای آنکه پلیس های فرانسوی بگذراند پرچمت را ببری توی استادیوم بازی ایران و آمریکا. یادت هست سیما؟

با ماتیک سرخ دیدم یک خانمی ردپا گذاشته بود روی چک پولی که داده بود دست اپیلاسیون کارش. بعدا همان را تحویل گرفته بود از مشتری رختخواب.
با ماتیک سرخ می شود شب امتحان خود را زد به کوچه علی چپ.

با ماتیک سرخ! آخ چه کارها که نمی شود کرد!

چفیه مد روز در ایران؟

August 22nd, 2008

کسی می تواند برایم خبر بیاورد که با این چفیه های مد روز در ایران چطور برخورد شده است؟ آیا اصلا در ایران هم رسم است که چفیه سر کنند یا پسر های اهل مد چفیه به گردن بیندازند؟ اگر هست چطور با آن برخورد می کنند؟ چطوری به خود می آویزند ؟ کسی می تواند احتمالا برایم چند تا عکس بفرستد ازنوجوانان غیر بسیجی چفیه آویز؟

در انتظار گودو

August 20th, 2008

تو فکر می کنی اگر گودو بیاید حالش بیشتره یا اینکه هیچ وقت نیاد؟

از مد افتاده

August 20th, 2008

خوب مثل اینکه داستان لایحه حمایت از خانواده از مد وبلاگستان افتاد لامصب این وبلاگستان هم دست H&M را از پشت بسته از بس تند تند مد عوض می کند.

ولی این وسط خدا وکیلی من چند تا سوال دارم. اول اینکه می گویند مدنی رفتار کنید. خوب حالا شما خانم مقیم خارج از کشور. به کدام نماینده باید زنگ بزنید و اعلام اعتراض کنید؟ شما که خارج از کشور هستید که حق رای در انتخابات مجلس را ندارید چون معلوم نیست مال کدام حوزه انتخابی هستید. اعتراض مدنی اتان را به کی باید بگویید؟ فرض کنید شما آقاتان را در وطن گذاشتید که صبح تا شب جان بکند و پول بفرستد و شما درخانه ریچموند هیلتان مواظب بچه ها هستید که درس بخوانند و دانشگاه بروند و دل توی دلتان هم نیست که این شش ماه سال که آقا آن ور آب است مبادا دست از پا خطا کند .خوب شما به کدام نماینده نامه می دهید؟

بعد مثلا این مورد وصول مالیات از مهریه که به نظر البته منطقی می آید. خوب این هم بالخره خودش یک درآمد است دیگر. ولی سوال اینجاست که مثلا اگر آقاهه 1387 تا شاخه گل سرخ (باشه حالا می خوای خیلی شیک باشه 2008 تا ) مهر شما کرد مالیاتش چجوری میشه آن وقت؟ یا مثلا اگر نیم دنگ از مغازه بوسوره ( پدر شوهر) را به نام عروس کردند مالیاتش را جطوری باید پرداخت کرد؟( حالا مثلا فرض کنید مغازهه یک جواهر فروشی توی
میرداماد باشه یا چه می دانم راسته زرگرهای بازار یزد. اصلا مهریه نامتعارف یعنی چی؟

بعد آن وقت ما نفهمیدیم که دقیقا این اعتراض به ثبت نکردن صیغه موقت برای چی هست؟ شما اگر زن مدرنی هستی و منتظر اجازه دینت هستی و در عین حال از عرف پروا داری که خوب چه بهتر تو! اتفاقا این قانون که دارد دستت را باز می گذارد که دینت را نگه داری و بی خیال عرف بشی . اگر هم داری از جانب زن بی سواد فقیر فاقد هر نوع قدرت اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی فریاد می زنی که راستش یک خورده این جورداد زدن نخ نما شده است.یک بار هم شده به جای اینکه خودت برای خودت داد بزنی دوربین و میکروفون را بچرخان طرف آن زن. بگذار آن زن خودش داد بزند . ثواب که دارد هیچی . کارآمد تر است به خدا!

باز هم اگر سوال داشتم مطرح می کنم.

August 6th, 2008

بر جنازه کدامشان عزا بگیریم؟ بر جنازه بر دار رفته میرنهاد یا بر مغزهای لابد متلاشی شده شش سرباز اسیر جندله ( ای الله به کمرت بزند!)
این همه لاله را ! این همه مادر مرده را!

خناق گرفته ایم ما ؟!

مد محجب

August 4th, 2008

Jana Kossaibati( کسی می داند این اسم را به عربی چطور می نویسند؟ نام کوچک احتمالا همان جنت است ( دختر مسلمان انگلیسی است که در وبلاگش با عنوان حجاب استایل درباره مد و هماهنگ کردن آن با حجاب اسلامی می نویسد. او دانشجوی پزشکی است اما محتوی وبلاگش نشان می دهد که وقت برای زیر و رو کردن مجله ها ی مد و دیدن شوهای لباس کم ندارد. روزنامه گاردین و به دنبال آن سیلی از رسانه های فرنگی و غیر فرنگی ( ترکی ) درباره وبلاگش نوشته اند.
یکی دو پست هم درباره مد های مختلف روسری نوشته است. با یک نگاه کلی به وبلاگش به نظرم آمد که هرچند خودش می گوید این وبلاگ سرگرمی اش است اما سرگرمی اش را جدی گرفته است . صاحب سلیقه است و می داند دارد چکار می کند.
نگاهی بیندازید.

یاداشت بردار

August 3rd, 2008

دوباره شروع کرده ام به یادداشت برداشتن. یادداشت برداشتن از همه چیز. درباره همه چیز. به خاطر همه چیز.
زمانی این کار را ترک کردم چون فکر می کردم چه فایده دارد؟ چون وقت کندن و کوچیدن که شد دیدم این همه بار کاغذ را نمی شود با خود جایی برد. یک مشتش را آوردم . مشت بزرگترش را ریختم دور.
حالا باز همه جا پر از دفترچه شده است. کنار تخت. کنار پنجره. لب سکوی آشپرخانه. روی میز توی حیاط. لب ایوان. زیر صندلی . لای تشک مبل. جیب عقب شلوار .
باید همه چیز را یادداشت کرد. همه چیز را باید ضبط کرد. همه چیز را باید از یاد نبرد.

زاده اضطراب جهان

July 18th, 2008

به جای متولد ماه مهر باید نامم را می گذاشتند زاده اضطراب جهان. مگر غیر از این هم می شود. از مادر جوانی که تازه کار دادیاری اش را در شهری جدید آغاز کرده است و افسر وظیفه ای که در غروب های دلتنگ پادگان نامه های عاشقانه می نویسد. هر دو غریب. هر دو دور.
چه فکر می کردند آن سرهای پرشور؟

رویاهایم را به بیداری می بینم. ساحل صخره ای و بلند است . باد می آید . شدید. اصلا موهای همیشه کوتاهم را برای همین روز بلند کرده ام
که باد دستمالی اشان کند. بر صخره ایستاده ام. دریا می رقصد. یک عمر راه آمده ام. ننه دریا آغوش باز می کند. من می پرم توی بغلش.

July 15th, 2008

برگی تازه از دفتر داستان خانواده خدر.
این خانواده عرب کانادایی سالهاست که خوراک رسانه های کانادایی هستند. داستانشان داستان زمانه ماست. پدر کانادا را ترک می کند تا در پاکستان به اسامه بن لادن بپیوندد. خانواده را هم همراه می برد. خودش کشته می شود. یک پسر جاسوس سیا می شود . دیگری از شانزده سالگی تا به حال به جرم کشتن سربازان آمریکایی در گوانتانامو به سر می برد. یکی دیگر اصلا ناپدید است و بعید نیست که کشته شده باشد. خواهر عصبانی سرسختانه در مقابل دوربین از بن لادن دفاع می کند و به آمریکا لعنت می فرستد. مادر حیران کوچکترین فرزند خانواده است که معلول شده است.
هفته گذشته اسناد منتشر شده از وزارت امورخارجه کانادا نشان داد که دولت کانادا از شکنجه شدن عمر خدر شانزده ساله در گوانتانامو خبر داشته است. امروز ویئوی بازجویی های او به این امید که افکار عمومی را تحریک کند و به دولت فشار بیاید برای اینکه او را به کانادا برگردانند منتشر شد.

نمی دانم آیا شما که در کانادا زندگی می کنید داستان این خانواده را دنبال می کنید یا نه. کاش روزی کسی پیدا شود و داستان آنها را بنویسد. خط به خط. نکته به نکته.

July 12th, 2008

از همه کسانی که به آگهی پست قبلی پاسخ دادند سپاسگزارم. به زودی چند تایش را امتحان می کنم تا ببینم کدام راه به نتیجه می رسد. به آنهایی که خواسته بودند از نتیجه باخبر شوند هم خبر می دهم .
نکته جالبش این بود که متوجه شدم کم نیستند کسانی که مشکل شبیه به من دارند. و دست آخر هم اکثرا مجبورند دست به دامن دوست و آشنا بشوند.

یادش به خیر پارسی بوکز را ! طرحی بود که یک دهه زود به دنیا آمده بود.وگرنه امروز حتما نتیجه می داد.

یک کتابفروش خوش اخلاق مورد نیاز است

July 9th, 2008

ملت!
ما هرچی خصوصی و در گوشی از دوستان کمک طلبیدیم خبری نشد. اینجا عرض می کنیم.
به یک کتابفروش خوش اخلاق نیازمندیم که ماهی یک بار کتابهای داستان و رمان فارسی تازه منتشر شده و چیزهای دیگر را با پست هوایی برایمان بفرستد و حق الزحمه تا پست خانه رفتنش را هم بگذارد رویش و گاه گداری جواب تلفن آدم را هم بدهد که آدم خوشش باشد دارد از یک آدم واقعی دیگر کتاب می خرد.
این خانم یا آقای محترم می تواند مطمئن باشد که یک مشتری دائمی دارد منتها از راه دور. درضمن فکر نکند که ما این ور آبی ها پول پارو می کنیم و بخواهد سه لا پهنا حساب کند. خوش انصاف باشد. خیرش را ببیند!

دیگر همین.

بیشتر سایت های کتابفروشی را دیده ام. یا گران حساب می کنند یا به کانادا نمی فرستند یا اصلا جواب ای میل آدم را نمی دهند. کتابفروش شهرمان هم متاسفانه یک خورده یواش تشریف دارند. روش سنتی اش هنوز بهتر از روش های دیگراست
با این حال اگر توصیه ای دارید دریغ نکنید.

Stuff white people like

July 8th, 2008

چیزهایی که سفید پوستان می پسندند. وبلاگ طنزی است درباره فرهنگ و حالات سفید پوستان آمریکای شمالی و چیزهایی که معروف است این گروه می پسندند.نویسنده این وبلاگ یک کانادایی مقیم لس آنجلس است. در مصاحبه اش با برنامه کیو (Q) می گوید که بسیاری ، از اینکه فهمیدند نویسنده این وبلاگ خود یک سفید پوست است دلخور شده اند.

لینک از طریق برنامه کیو. پادکست مصاحبه به زودی روی وبسایت کیو در دسترس خواهد بود.

یک طراح تازه نفس

July 8th, 2008

با ” یاسی ” خانم، کاری از بهناز کنعانی ( کنانی ؟) آشنا شوید.

تازه فقط آن نیست . آتوسا و عسل و زینت و نازنین هم هستند. بهناز کنعانی ( کنانی ؟) از تازه ترین نام های طراحی کفش است که فعلا کارهایش فقط در لندن انگلیس در دسترس است.
و پیش بینی می شود که به زودی او را در صف اول طراحان خواهیم دید.
اکثر کفش هایی که برای فصل بعد طراحی کرده و بسیار هم آوانگارد هستند نام های زنانه ایرانی دارند.

درحاشیه:
با ” کفش” نامیدن این چیزهای پاشنه بلند عجیب و غیر واقعی و خیال انگیز و صد در صد هوسناک مشکل معنایی دارم.
این اسباب هرگز کار کفش را نمی کند و نه گمانم هیچ آدمیزادی هرگز آنها را برای مصونیت پا وقت راه رفتن پوشیده باشد بنابراین به هیچ روی کفش نیستند. مجسمه های متحرک اند. نمی دانم چه باید نامیدشان. فقط مطمئنم که کفش نیستند.

توضیح ضروری به گمانم برای بار چندم!

July 6th, 2008

اگر ضروری می دانید که کامنتتان به دستم برسد حتما برایم ای میل کنید . سامانه کامنت این وبلاگ به خاطر باران اسپمی که دریافت می کنم بسیاری از کامنت ها را دریافت نمی کند.
کامنت های ضروری را حتما ای میل کنید تا این دم و دستگاه گند و گه را درستش کنم.

دوم : من کامنت هایم را سانسور نمی کنم مگر آن که در آن کلمات رکیک به کار رفته باشد یا بی ربط به موضوع باشد.

باغچه ها

July 6th, 2008

تابستان که می شود چیزی زیر پوست این شهر می رود. مثلا جن. و این خانه ناگهان تغییر هویت می دهد. همسایه ها که تمام زمستان را مثل گنجشک در لانه هایشان چپیده بودند بیرون می آیند. قدم می زنند . بر ایوان می نشینند و به رهگذران سلام می دهند.
آنتونی که نبش کوچه بالایی می نشیند و باغچه اش رنگین کمانی از گل های سرخ و صورتی و زرد و نارنجی نسترن است کوچه را گز می کند. نزدیک هفتاد سال را باید داشته باشد. نقاش ساختمانی بوده است. در میان همسایه ها به خاطر عشقش به گل های سرخش مشهور است.
آنتونی بچه میلان ایتالیا است. اگر میان کوچه گیرت بکشد حتما داستانی دراز در وصف میلان سالهای جوانی اش برایت تعریف می کند. هنوز لهجه دارد و غلط های دستوری.
یکبار گفت که دیگر دوست ندارد به میلان سفر کند. گفت که خواهر و برادرهایش آنجا زندگی خودشان را دارند و از یک چیزهایی حرف می زنند که او سردر نمی آورد. گفت که نمی رود چون مزاحمشان می شود. گفت که چند روز اول که می ماند رعایتش را می کنند اما کم کم بروز می دهند که سراز کارش در نمی آورند .
این محله اولش محل اسکان سربازان از جنگ برگشته بوده است. بعد مهاجران ایتالیایی می آیند. تفاوت زیادی با محله سابقم در نورت یورک دارد. اسنوبیسم و خوش خیالی پس از جنگ و فرهنگ غالب انگلیسی مشخصه آن محله بود. می شد از باغچه های یک شکل و منظم. چمن های کاملا کوتاه و گلکاری هندسی و مرتب و منظمشان فهمید.
اما این محله سرشار از نوستالژی مدیترانه است. در هیچ کجای دیگر تورنتو این همه گل سرخ و رز و نسترن ندیده بودم و نیز یاس امین الدوله. درخت توت و هر گیاهی که پیداست با یاد و خاطره خاک و آفتاب جنوب اروپا از موطنش جدا شده و به باغچه های این خانه ها هجرت کرده است. اهالی این دور واطراف حتی در نیم وجب خاک جلوی خانه اشان حتما درخت گیلاس و آلبالو کاشته اند و کسی اگر جایی دارد تاک انگوری علم کرده است. باغچه هایشان درهم برهم و شلوغ است مثل دختر گیسو بلندی که صبح از خواب بیدار می شود و گیس بلند در هم گره خورده شانه نکرده اش را با بی خیالی عمدی بر شانه رها می کند و خرامان به برزن می آید تا دلبری کند.
باغچه های محله های انگلیسی ماب عمرا چنین جسارتی داشته باشند. آن باغچه ها حتی تک خال گل زرد علف را هم تاب نمی آورند. چمن اش به کوتاهی موی سرباز تازه به خدمت رفته است و هیهات از یاس یا تاکی که جرات کند و از دیوارش بالا بخزد.

صدای پای خسته آنتونی و دیدن قدم زدن های تنبلانه اش در کوچه غمگین ام می کند. بازنشته است . در کوچه قدم می زند و با حسرت به خانه هایی که یکی پس از دیگری سرو شکل نو می کنند تا به صاحبان جدید واگذار شوند چشم می دوزد. در هر فرصتی به یادم می آورد که صاحب پیشین این خانه دوست او بوده است و با درخت کاج جلوی خانه چنین می کرده است و چنان می کرده .
دیدن قدیمی های این محله مرا از آینده خودم می ترساند. در سکوت بر ایوان هایشان لمیده اند و باغچه هایشان چیز دیگری را فریاد می کند .

وقتی کوچ می کنی به اینجای کار فکر نکرده ای. از کوچ ابدی بدم می آید. دوست ندارم اینجا پیر شوم.

به سراغ زنان می روی؟

June 30th, 2008

به نظر شما “پیاز سبز” چطور پیازی است؟ آیا مترجم green onion را که همان پیازچه خودمان باشد اینطور ترجمه کرده است؟
آن وقت سوال بعدی این است که حالا که دیگر مترجم در وبلاگ خودش ترجمه اش را منتشر می کند و سانسور هم نمی شود آیا باز هم باید بگوید “سینه ها” یا “پستان ها” ؟

استفراغ را می زنند یا می کنند؟
باسن آیا کلمه مودبانه کون و کپل است ( به زبر کاف و پ )؟
و آیا در متنی که راوی با زنها ” می خوابد” متناسب است که همان مرد از باسن زن حرف بزند؟ به جای آنکه از کپلش بگوید؟

و آن وقت به نظر شما چرا یک مترجم باید تصمیم بگیرد پینت ویسکی را همان جور دست نزده بگذارد و به پیاله ویسکی یا لیوان ویسکی یا لیوان ویسکی خوری ترجمه اش نکند؟ آیا نمی داند پینت چیست ؟ یا می ترسد مبادا ترجمه کردن آن آداب عرق خوری را بر هم بریزد ؟

سوال اصلی این است. مترجمی که نام سبزی و تره بار خوراک روزمره اش را نمی داند و حتی در چاردیواری اختیاری وبلاگ خود از بردن نام اندام زنان ابا دارد وگویا با عرق خوری هم میانه ای ندارد ( این یکی البته اشکالی ندارد ولی دست کم می شود با دوستان عرق خور درباره آداب عق زدن و انواع و اقسام پیاله ها مشورت کرد) آیا اخلاقا - حالا اخلاقا هم نه بگو مرامی - صلاحیت آن را دارد که به سراغ “زنان ” برود؟

کمی دخترانه

June 28th, 2008

کله صبح آسمان شیلنگ را گرفت روی سرمان و خشم صادر کرد. حالا یک هوایی شده که باعث می شود وقتی آدم به وبلاگ نازلی دختر آیدین سری می زندو قطار گوشواره هایش را که تازه از بازار رشت خریده می بیند یکهو احساساتی می شود و می آید اینجا می نویسد که چقدر هیجان زده شده است از اینکه یک همسلیقه پیدا کرده است.
اینجوری هاست که یک روز صبح که هوا رشتی شده یاد دخترانگی هایش می افتد و دلش برای گوشواره های نازلی دختر آیدین دختر شیرازی غش می رود این دختر اصفهانی بیابانی باران ندیده گوشواره باز.

عروسی دختر شاه پرو

June 25th, 2008

می شود که گاهی وقتها کسی را بی آنکه هرگز در عمرت دیده باشی بسیار دوست بداری و عزیز بداری.
جناب امیر مهدی حقیقت برای من حکم آن عزیز هرگز ندیده و نشنیده را دارد. به صرف وبلاگ و ترجمه هایش از این که چنین آدمی هست و کار می کند و چنین دقیق و پاسدار است حظ می کنم . ترجمه هایش صفا دارند و صداقت و به جرات می توانم بگویم که در میان نسل ما که بیشترمان شتاب آلوده و شلخته ایم ، یکپا نوبری است برای خودش.

حال با این مقدمه ایشان مرا به بازی واگویی خوابها دعوت کرده است.
شاید عجیب به نظر برسد اما من تقریبا خواب نمی بینم. یعنی از آنجور خوابها که آدم از خودش بپرسد این چی بود من دیدم نمی بینم. معمولا خوابهایم بازتاب افکار روزی هستند که پشت سر گذاشته ام و شان نزولشان معمولا روشن و معلوم است. تنها خوابی که در تمام طول سالها تکرار شده است و همیشه می آید و می رود این است که خواب می بینم نامه داده اند که باید امتحانات دیپلم دبیرستان را دوباره از سر بگذرانی و من عزا گرفته ام که حتی یک عدد یا فرمول از جبر و مثلثات را به یاد نمی آورم و با خودم می گویم که دیدی آخرش گرفتار شدی؟ خیال کردی به همین راحتی بود که با دو تا تک ماده دیپلم بگیری و راهت را بگیری و بروی؟ و میان این فکر ها از خواب می پرم.

اما خوب به یاد دارم که تابستان سال 66 را که یکسره به مارکز خوانی اختصاص داده بودم یک روز بعد از ظهر خواب قشنگی دیدم که هنوز بعد این همه سال یادم است.
خواب دیدم به عروسی دختر شاه پرو دعوت شده ام. عروسی در باغی است که درختهای بسیار بلند و سایه گستر دارد مثل درخت گردو و میوه این درخت ها پرتقال است. فکر کنید درختی به عظمت گردو بار پرتقال دهد ! مراسم عقد کنان به این صورت است که استخر بزرگ و لجن گرفته ای در میان باغ است که بر سطح آن نیلوفرها می رقصند . مچ دست عروس و داماد را به یکدیگر می بندند و این دو باید از یک سر استخر در آب بجهند و تا سر دیگر استخر شنا کنند. آن سر استخر که رسیدند زن و شوهر اعلام می شوند. لجن و جلبک استخر به دست و پاشان می پیجد و این دو گرفتار در لباس های مزاحم عروسی تقلا می کنند که خود را به مقصود برسانند.
عقد کنان که تمام می شود میهمانان مشغول شادخواری می شوند. هوا گس و ملس است و همه در اطرافم اسپانیایی حرف می زنند و شنگولند. یادم است که بیدار شدم و دیدم خیس عرقم. بعد از ظهر تابستان بود آخر. تا مدتها دلم برای خوابم تنگ بود. سالها بعد که یک ماهی را در بنگلور در جنوب هند گذراندم یک روز بعد ازظهر روی ایوان خانه خواهرم نشسته بودم . سرم را بلند کردم. درخت بالای سرم و هوای اطراف دقیقا مانند همان بود که در خواب عروسی دختر شاه پرو دیده بودم.

کاش باز هم از این خوابها می دیدم. گمانم از محصولات مشنگی نوجوانی بود که دیگر تکرار نمی شود.

June 24th, 2008

وزارت کار انجمن صنفی مطبوعات ایران را واجد شرایط انحلال اعلام کرد.

خبر بسیار بدی است هرچند که انتظارش می رفت. راستش این بنایی بود که خشت اولش با سنگینی سیاست بر روابط صنفی کج گذاشته شده بود. این یادداشت نیک آهنگ موضوع را توضیح می دهد.
همان موقع هم روزنامه نگار های زیادی به حضور پررنگ سیاست در انجمن صنفی اعتراض داشتند. بند و بست روزنامه های دوم خردادی هم قضیه را دامن می زد و همه چیز در تب دوم خرداد ذوب می شد.
انجمن صنفی باید صنفی باشد .

لنگ حمام کار کی قشنگ تره؟

June 23rd, 2008

گفتگوی وبسایت دوخت با آزاده یاسمن نبی زاده درباره پارچه بافی ایرانی ، پارچه بافان کاشان و کارهای خود ش.

دوم اینکه :
وبسایت طراح خوب ایرانی خانم شادی پرند دردست ساخت است. وقتی تمام شد لطفا آنها که خودشان رابرای لنگ حمام های نیما بهنود کشته اند یک نگاهی به کارهایی که شادی پرند با لنگ حمام کرده بکنند و بعد قضاوت کنند که به چی می گویند طراحی لباس؟ به اینکه لنگ را همانجور خشک و خالی دور کپل مانکن های جوان و مد روز بپیچی یا آنکه دستمایه اش کنی برای طرح زدن و دوختن و به تن آوردن .

همین جا عرض کنم که کسی با نیما بهنود دشمنی ندارد. نیما قاعده بازی را گرفته است. کاری که او می کند را دیگران هم می توانند بکنند. به چند شرط.
همین الان در تورنتو و به احتمال زیاد ایران هم جوان های دیگری هستند که خط و نقش فارسی را روی تی شرت آورده اند . کاری که نیما کرده است بیشتر به بازاریابی و تبلیغات بر می گرده تا طراحی مد.
نیما از سانفراسیسکو به نیویورک نقل مکان کرده است. ایده اش را عملی کرده است و برای آنکه بازارش را داغ نگاه دارد چند فرمول ساده به کار برده است.
شبکه ای از دوستان جوان که اکثرا از نسل دوم مهاجرت هستند و پشتوانه مالی و فرهنگی تبی هستند که نیما می خواهد رواج بدهد. آنها می توانند و حاضرند تی شرت های گران قیمت نیما بخرند because it is cool. ( بهرام رادان و میترا حجار هم نقش سخنگوهای وطنی را بازی می کنند مثل وقتی که هالیوودی ها کیف لویی ویتان تبلیغ می کنند)
نیما توانسته کارهایش را به فروشگاه های بزرگ نیویورکی بفروشد که کار ساده ای نیست اما بیش از آنکه از طراحی لباس بیاید احتمالا از توانایی او یا شریکش یا سرمایه
گذارش در فن شریف مخ زنی می آید.
نیما در مصاحبه ای گفته است که ازش خواسته اند تولید تی شرت هایش را به تولید انبوه بسپرد تا در ایران هم جوان ها بتوانند آن را بخرند ولی نیما این کار را نمی کند . چرا؟
دلیل معصومانه اش می تواند این باشد که تی شرت های نیما در یک کارگاه شابلون زنی در نیویورک یا جایی مشابه تولید می شود که کارگران بالغ با دستمزد منصفانه کار حقوق می گیرند و برای همین محصول گران و اصل درمی آید.
دلیل بازاریابانه اش این است که در جهان مد گران بودن یک اصل است. می خواهی تحویلت بگیرند؟ گران تولید کن و گران باش. تقصیر نیما هم نیست. این قانون را دیگران نوشته اند .
نیما هم انصافا بازیگر خوبی است و قاعده را به تا اینجا خوب رعایت کرده . بچه باحال هم هست و همه هم خیلی دوستش دارند.
اما طراح؟ طراح لباس؟ ….

بگذریم.

معذرت خواهی دولت کانادا و مدرسه رودابه اصفهان

June 19th, 2008

آنها که تلویزیون ایران را در اواخر دهه هفتاد تماشا می کرده اند حتما سریال شمال شصت درجه را به یاد دارند. زن سرخپوست پلیس این فیلم و برادرش هر دو در مدرسه های تادیبی کودکان سرخپوست بزرگ شده بودند و زن هر از گاهی تلخی های به جا مانده از سالهای آن مدرسه را در جای جای سریال بروز می داد.
هفته پیش که نخست وزیر کانادا از سرخپوستان این کشور بابت قضیه مدرسه های جداسازی کودکان سرخپوست از خانواده هایشان معذرت خواهی کرد بی اختیار خاطره تلخی برایم زنده شد.
خاطره مدرسه رودابه اصفهان.
وقتی یکی از دوستان انجمن بچه های مدرسه رودابه را روی اورکات راه انداخت در آن عضو شدم تا روزی از همه آنها بپرسم آیا خاطرات شما از آن مدرسه به اندازه خاطرات من تلخ و کسالت آور است یا نه.
مدرسه رودابه اصفهان را مسیونرهای مذهبی فرانسوی راه اندازی کرده بودند. مدرسه ساختمان بزرگی داشت . یک حیاط مرکزی بسیار بزرگ داشت و کلیسایی که حیاط را به قسمت های مختلف تقسیم کرده بود. زمین بازی. حیاط کودکستان. و حیاط قسمت راهنمایی و دبیرستان همگی در اطراف کلیسا شکل گرفته بودند . ساختمان بخش غربی اقامتگاه خواهران روحانی و نیز بخش پانسیون مدرسه بود که دخترانی که به هردلیل از خانواده جدا زندگی می کردند در آنجا اقامت داشتند. ضلع شمالی کودکستان و دبستان بود و طرف غرب ساختمان سه طبقه کلاس های راهنمایی و دبیرستان . این مدرسه ای بود که تا پیش تاسیس مدرسه دانشگاه اصفهان فرزندان دختر بسیاری از خانواده های متوسط و سطح بالای اصفهان در قبل از انقلاب در آنجا تحصیل می کردند. درسها نصف روز به زبان فارسی و نصف دیگر روز به فرانسوی بود. معلمان فرانسوی از خود راضی و از دماغ فیل افتاده در مدرسه کم نبودند. و من شش ساله بودم که در کودکستان این مدرسه هدف خشم و عصبانیت یکی از این معلمان فرانسوی قرار گرفته بودم. او هرگز از من راضی نبود. من قبل از کودکستان می توانستم بعضی کلمات ساده فارسی را بخوانم و بنویسم و از ورقه های پلی کپی که واژه های ناآشنای فرانسوی با خط سرهم روی آنها ردیف شده بود خوشم نمی آمد. این خانم خشمگین فرانسوی ما را وا می داشت تا حروف الفبای زبان فرانسه را از از میان کلمات نوشته شده روی این برگه ها تشخیص دهیم و دور آنها خط بکشیم. من از حرف زدن به زبانی که بلد نبودم می ترسیدم. نمی توانستم به فرانسوی برای بیرون رفتن از کلاس اجازه بگیرم و یک بار آنچنان وحشتزده بودم که همانجا سر کلاس خودم را خیس کردم. مادام خواهر روحانی را صدا کرد. او مرا به دفتر برد و کمکم کرد تا جوراب شلواری سفید را که کاملا خیس شده بود از پا درآورم. جوراب شلواری را در کیسه پلاستیک گذاشت و ظهر که پدرم دنبالم آمد به دست او داد و چیزی به او گفت. این تنها باری بود که خواهر روحانی مهربان و خوش اخلاق بود.
همه چیز آن مدرسه نفرت انگیز بود. خوش بختانه سال بعد انقلاب شد و کنترل مدرسه از دست خواهران روحانی که سالها بعد همه از آنها با لفط “عقده ای ” یاد می کردند خارج شد. با این حال فضای سنگین آن مدرسه سر جایش بود. پنج سال بعد وقتی برای دوره راهنمایی وارد آن مدرسه شدم هیبت ساختمان مخوف آن بر جای خودش باقی بود. ساختمانی که از سر تا پای معماری اش تفکر تادیب یک مشت بچه ایرانی خنگ نق نقو توسط دختران خدا می بارید.
هنوز جنگ تمام نشده بود که ساختمان را از مدرسه راهنمایی دخترانه هشتم شهریور گرفتند و به آموزشگاه شبانه روزی برادران جبهه و جنگ اختصاص دادند. کیف می کردم که خواهران روحانی که حال فقط ساختمان کلیسا و اقامتگاه شخصی خودشان را در اختیار داشتند با بسیجی ها دیوار به دیوار شده بودند و باید روز و شبشان را با صدای دعای ندبه و کمیل و فریادهای الله اکبر برادران حزب الله سر می کردند.

زمستان گذشته که در آریزونا به دیدن موزه سرخپوستان رفتم خاطره مدرسه رودابه زنده شد. چه بخش بزرگی از موزه مربوط به اسناد و ادوات مربوط به دوران مدرسه های تعلیم و تادیب کودکان سرخپوست بود. همه چیزش فاجعه بود. درست مثل فاجعه مدرسه رودابه اصفهان.

June 19th, 2008

در فکر نازم. ” ناز”

ناز یعنی چه؟
از کی بپرسم؟ در کدام قرن بپرسم؟ از کدام متن بپرسم؟

از آیدای پیاده رو؟ یا آن یکی آیدا؟ از نارنج ونکووری؟ از مریم مومنی که بیهقی و جویس می خواند؟
از غزاله علیزاده خودحلق آویخته؟
شاید هم باید از فرخ زاد ها می پرسیدم. از هردو شان .

ناز یعنی چه؟

June 17th, 2008

م کوچک

نامه هایم را با م کوچک امضا می کنم. در انگلیسی با m.
چقدر راه آمده ام از مریم تا م کوچک !

و چقدر دیگر مریم را دوست ندارم !

June 17th, 2008

خانه خالیست. از کودک. از تلویزیون.

باید همه چیز را از نو تعریف کنم.

June 16th, 2008

دارم عکس های طرح ضربتی امینت اجتماعی را نگاه می کنم.
مردم هم ماشالله خلاق اند ها! همه مد های روز را می پوشند و یک روسری هم رویش. کیف دستی های بدل پرادا. پیراهن ژرسه ضربدری دایان ون فورستنبرگ. شال های زربفت هندی با رنگ های سلطنتی.

فقط نمی فهمم این زنان خوش سلیقه چرا کار طراحان ایرانی را که همان درجه خلاقیت و رنگ تویش هست با همان علاقه نمی پوشند؟ دوختش خوب نیست؟ خشک و شویش خوب نیست؟ زود از ریخت می افتد؟ گران است؟
داستان چیست؟

June 9th, 2008

بوها. موشها. لباس ها. چروک ها. چربی ها. چسبندگی ها. گم شده ها. به هم ریختگی ها. خرده نان ها. پلاسیده ها. ته صابون ها. ته قوطی ها. علف ها. تشنه ها. شاشو تنبل ها. قطره ها. جامانده ها. بعدا بعدا ها. لکه ها .

نبودند هم چیزی از خفت زنده بودن کم نمی شد. هستند که نکبت اش را چندان کنند.